X
تبلیغات
حوالی دلم

حوالی دلم

دریا عمیق است / تنهایی عمیق تر / دستت را بده ، باهم دست و پا بزنیم / پیش از آنکه غرق شویم

     عکس اول همان جعبه ی ارسالی است که دو عدد کرم به عنوان مشت نشانه ی خروار روی درش گذاشته ایم. عکس بعدی ۴۸ کرم باقی مانده اند که زیر و رو و کنار شانه های تخم مرغ پیله زده اند.

        

              

      تا امروز این همه مهمان با هم نداشته ام . چند روزی است که میزبانِ 50 کرم ابریشم کوچولو و کاملا بی آزار هستم . دخترک با هیجان به خانه آمد و گفت در مدرسه اعلام کرده اند که هرکس دوست دارد " بسته ی پرورش کرم ابریشم " داشته باشد می تواند سفارش بدهد . چه سفارش دهنده ای مشتاق تر از دخترک ِ طبیعت دوست من ؟!. راستش را بگویم عکس العمل ها و هیجانهای خودم هم دست کمی از او نداشت. سه روز بعد بسته به مدرسه و بعد به دست ما رسید. گرچه به نظرم کرم ها خیلی با نمک بودند اما وقتی دخترک به خانه آمد و گفت عکس العمل همه ی مادرها مثل شما نبوده و بعضی گفته اند که نمی خواهیم و خانه را کثیف می کنند و این مسخره بازیها دیگر چیست !! سعی کردم هیجاناتم را نسبت به کرمها تا رسیدن به یک حس واقعی کمی تعدیل کنم :) با این حال خیلی زود به این نتیجه رسیدم که میهمانان تازه رسیده ، موجودات بسیار بی آزاری هستند که جابه جایی روزانه شان به چند میلی متر هم نمی رسد و ازمرزهای مشخص همان جعبه ی کوچک ده سانتی شان هرگز تجاوز نمی کنند . اساسا رسالتی جز خوردن چند برگ توت و خوابیدن و در نهایت تقدیم کردن هدیه ی لطیفشان به ما ندارند و این که چند تایشان لطف کرده اند ، خانه ی ما را برگزیده اند تا درکنار ِ انجام ماموریت محوله ای که هستی بردوششان گذاشته ، بهانه ای باشند تا دخترک ِ من حس مسوولیت پذیریش را تقویت کند و تمنای قدرتمند ِ مادری در وجودش را کمی سامان بدهد و سختی هایش را قدری مزه کند ، از سر ِ لطف روزگار به من و خانه ام بوده است... کرمها اشانتیون های مراقبت و نگهداری از یک حیوان خانگی هستند . روزی سه بار غذا می خورند و روزی یک بار نظافت می شوند و می توانید بیازمایید که کودکتان چه طور و چقدر نسبت به یک موجود ِ کوچک ِ نیازمند به پرستاری ، عشق و تعهد و توانمندی دارد . حتی خود ِ من هم شبها پیش از سرزدن و نگاه کردنشان دلم نمی آید بخوابم ، اما به هیچ وجه شهامت ندارم مثل دخترک دانه دانه کرمها را بلند کنم و وقتی چندتایی کف دستم وول می خورند ، زیرشان را تمیز کنم و قربان صدقه شان بروم . من حتی عشق ورزیدن به یک حیوان به خصوص در حد و اندازه ی کم هوشی و بی احساسی یک کرم را نمی فهمم و این روزها دانسته ام بسیاری از احساسات ما بدون آموختن و تمرین و بستری مهیا شده ، هرگز جلوه گر نخواهند شد . به همین خاطر است که وقتی دخترک با کلماتش کرمها را نوازش می کند و از زیبایی چشمهای تیله ای سیاهشان یا تغییر جزیی رنگ پوستشان حرف می زند و موقع تمیز کردنشان درست مثل کودک احتمالی آینده اش تصدق پاهای کوچک بلوری شان می رود ، با حیرت نگاهش می کنم . به هر روی ، این روزها مثل تمام روزهای پیش از آن - که با آمدن دخترک ، هیجان و عشق و تجربه های تازه تزریق شد به روزمره گی های یکنواخت ما - تعهد و مسوولیت پذیری را به همراه ِ عشق ورزی و دوستی با طبیعت ، به لطف ِ حضورِ میهمانان تازه ی مان ، می آموزیم و می آزماییم.

پی نوشت یک : فکر کردم شاید استقبال نشود ، اما اگر عکسهای واقعی ِ بسته ی حاوی کرم ها را دوست داشته باشید ، اضافه خواهم کرد .

پی نوشت دو : بسته کرمهای ابریشم ، حاوی یک سی دی آموزشی است که در آن علاوه بر آموزش کامل بایدها و نبایدها ، اشاره شده پرورش کرمها کوچکترین آلودگی و خطری ندارد و تهدیدی برای سلامت کودکان به شمار نمی آید .

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 17:5 توسط منصوره | |

      

برای پرسیدن مطلبی  به معلم دخترک زنگ زدم . گفت امروز سر کلاس نوشمک می خورده ، حرف می زده و به درس گوش نمی داده !! گوشی را که قطع کردم با دلخوری به دخترک منتقل کردم . چند دقیقه بعد برگشتم و  دیدم چنین نتیجه ی خودجوشی به همراه داشته ! :)

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 8:21 توسط منصوره | |

آخرین روز تعطیلات عید است . سرحال و قبراقم. بعد از ظهر از خانه به قصد یک پیک نیک سه نفره می زنیم بیرون و دخترک حسابی بازی و تفریح می کند و ما دو تا گپ می زنیم . غروب بساطمان را جمع می کنیم و می رویم کمی تهران گردی و سر از مراکز خرید در می آوریم. شام می خوریم و برمی گردیم خانه . ساعت یازده شب به نظر می رسد که هیچکداممان از خستگی نای ایستادن نداریم . بابایی سردرد دارد و مستقیم می رود توی اتاق خواب . جمع و جور کردن بساط پیک نیک و خانه و بعد هم کارهای پیش از خواب دخترک و  شیفتی که حالا از روی زنگ هشدار موبایل چهار ساعت دیگر شروع می شود... دخترک را می گذارم توی تخت و پتو را می کشم رویش . می گوید می خواهد برایم یک داستان بخواند . چه از این بهتر! بخوان عزیز دلم . حلزون روی صفحه های کتاب راه می رود." حالا شما یک قصه بگو مامان ". باشد، این هم جایزه ی دختر باسوادم که داستان را انقدر قشنگ خوانده . کبریت می گذارم لای پلکهایم و می خوانم. نور آباژوررا کم می کنم . " شیربیار مامانی" . چشم. افرین دخترم که حواست بود امروز شیر نخوردی . پتو را دوباره می کشم رویش . "مامانی تشنمه ! اب میاری ؟" باشه قربونت برم . لیوان را روی هوا به قصد فرار می زنم و پلان کشیدن پتو دوباره تکرار می شود ... "می شه امشب اینجا بخوابی ؟" نه عزیزم !  دیشب که هر دو تنها بودیم خوابیدم . "می شه من بیام توی تخت شما ؟" نه گلم! نمی شه . تا صبح غلت می زنی و من همش سه ساعت وقت دارم بخوابم . شب بخیر می گویم و پرواز می کنم . می روم توی اتاق بابایی . پنجره را باز می کنم . کمی می ایستم به ماه و آسمان نگاه می کنم تا مطمئن شوم قرار  نیست از خواب بپرم . به محض آنکه از اتاق بیرون می آیم ، پشت سرم ظاهر می شود . ای وای چرا دوباره از تخت اومدی بیرون ؟ "بی خوابی زده به سرم . یه کتاب دیگه می خونی ؟" نه ! "من بیام تو تخت شما؟" یه بار برات توضیح دادم ". شما میای پیشم وقتی من خوابم برد بری "؟ نه ! من وقتی ندارم دخترم . برو بخواب ." پس سرویست که اومد دنبالت ، منو بذار تو تخت پیش بابایی ." باشه شاید اینکارو کردم . "من مسواک زدم ؟" آره فکر کنم زدی . اگه شک داری دوباره بزن ." نه فکر کنم زدم" . "می شه شلوارمو موقع خواب دربیارم ؟" نه ! دیشب پاهات یخ کرده بود . "پس شب بخیر" . شبت بخیر دخترم . دیگه نبینم از اتاقت بیای بیرونا! " باشه ". روی تخت لنگر می اندازم . تشک برقی را زیر گودی کمرم که به حرف آمده ، تنظیم می کنم . گرمایش هنوز به پیراهنم نرسیده . سایه اش را می بینم که زیر نور آباژور، از پشت پاراوانهای اتاق خواب به خودش بدل می شود . پشت پلکهای بسته ام فکر می کنم آن لحظه ی طلایی فریاد کشیدن بر سرکودک توی کدام یک از کتابها توصیه شده بود؟ یادم نمی آید. "مامان ؟ مامان ؟" می غرم : بله؟!!  (ه) آخر چسبانم ، تا پای انگشتهای پایش کش می آید و عقب می راندش." لاک تلخ برام می زنی ؟" بی خوابی رسیده تا بن شصتش . فکر کرده کمی بعد از مدتها از شصت تسلی بخش استفاده کند . دلم می خواهد یک لگد بزنم وسط پاراوان و با اباژور پرتش کنم میان اتاق . دلم می خواهد کمرم را بلند کنم محکم بکوبم روی تشک برقی. دلم می خواهد صورتم را که مثل هیولا شده نشانش بدهم . خوشبختانه در تاریکی چیزی نمی بیند . به جای تمام این کارها می گویم : افرین دخترم که انقدر به قولت وفاداری . می شد اصلا به من نگی . من واقعا به تو افتخار می کنم !!! ...این همه کلمه از کجایم بیرون پرید؟!!! می رویم سریخچال ، لاک تلخ مدتها مانده و انگار درش را با چسب یک دو سه چسبانده اند . زیر کتری را روشن می کنم . صبر می کنیم جوش بیاید . آب جوش را می ریزم روی درش و باز می شود . به هر دو شصت لاک تلخ می زنم . دوباره پتو را می کشم رویش . می خوابم ؟ نمی خوابم ؟ ... با صدای زنگ خانه می خورم به سقف . روی صفحه ی موبایل چند میس کال دارم که متوجه نشده ام و راننده ی سرویس یک ساعت زودتر آمده است دنبالم . درست همین امشب ... .
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 12:58 توسط منصوره | |

       

       

گفتم بیست روزی از عید گذشته باشد ، گیر و گرفتاری های بعد تعطیلات هم دوباره شروع شده باشد ، احتمالا باید دیدن یک سفره ی هفت سین مزه بدهد. به خصوص آنکه ، دخترک ِ پای این سفره ی هفت سین به احترام محیط زیست و همه ی ماهیهای قرمز کوچولو از تنگ آب و ماهی زنده گذشته باشد و خودش این تنگ ماهی را طراحی و اجرا کرده باشد.

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 21:53 توسط منصوره | |

               

                

پنجره ی آشپزخانه ام تمام دیروز باز بود . حالا خانه بوی بهار گرفته است . با یک ردیف شمعدانی ِ به گل نشسته که هوش از سرم می برد. میم۱ راست گفته بود :" حتی اگر یک جعبه ی خالی میوه داری و یک کف دست آفتاب ، چیزی به کار . دلت را به دست می آورد." به محض آنکه از تلخی کلماتی که از آن مکعب روشن میان خانه بیرون می ریزد و از این روزهای مریض و دلهره هایی که هر روز با زنبیل خوراکی ها به خانه می آید به پنجره پناه می برم ، زندگی هجوم می آورد توی صورتم . دلم این تهاجم را می خواهد ، یک جور عجیبی گرم و امیدوارکننده است ، مثل روزهای آخر اسفند که دانه دانه می جهند و دود می شوند و عطر خوشی در هوا می پراکنند و من دوستشان دارم . دستهایم را باز می کنم و عطر اسفند را به میان سینه ام می کشم و تلاش می کنم به یاد نیاورم که هر سال درست همان لحظه که توپ از جا می پرد و اسفند کت بسته به فروردین تحویل داده می شود انگار یخ بر آتش پاشیده باشی ، وا می رویم و مابقی گرمی و هیجان روزهای آخر اسفند قطره قطره از باریکه ی میان دو دستمان که هیچوقت به هم دوخته نمی شوند می ریزد . فراموش می کنم یا به یاد نمی آورم ؟! برای من همین یک پنجره کافی است۲ تا در پناهش به آفتاب سلام دهم و باز دروغهای امید بخش اسفند را باور کنم ، کسی چه می داند شاید این بار راست گفت و روزهای بهتری در راه بود !

 

*بفرمایید فروردین شود اسفند‌های ما / نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخند‌های ما      قیصرامین پور

۱. سلام میچکاکلی جان

۲. فروغ فرخزاد

عکس: پنجره ی آشپزخانه ی من از درون و بیرون

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 10:30 توسط منصوره | |

پست پیش و نظرات عمومی و خصوصی دوستانم سبب شد که این پست را بنویسم . امید که روشنگر و یاری دهنده ی دوستان دیده و نادیده ام باشد که بسیاریشان خاموشند و حرفهای زیادی در سینه دارند .

روزهایی بود که مادری کردن بلد نبودم . تنها غریزه ام را چون عصایی سفید در دست می گرفتم که قدرت راهبری عجیبی داشت و می دانست که من به او اعتماد زیادی دارم . بیشتر اوقات مادرترها را می خواندم . یادم هست روزی نبود که به بسیاری از دوستانم سر نزنم و با یاریشان پای از گل بیرون نکشم . هر روز خانم شین می خواندم که آن روزها به کلاسهای آقای سلطانی می رفت و رهنمودهای بسیار راهگشایش را مو به مو به کار می بستم . روزهایی بود که مدام آماج انتقادهای اطرافیان بودم . می گفتند:" به بچه ی دوساله "شما" گفتن یاد می دی که چی ؟! کلاس می ذاری ؟! " و من احترام به خودم را با او تمرین می کردم . می گفتند : "چرا بچه را پوشیده حمام می کنی ؟! دیوانه ای ! مگر از همین سینه شیر نخورده ؟ مگر همجنس تو نیست ؟ " و من وقار مادرانه را تمرین می کردم . می دانستم باید در شرایطی با دخترک نزدیک و صمیمی باشم که دور از دسترس و بزرگ هستم . می دانستم که عریان و بی پرده بودن از شان مادرانه ام ، از این وقاری که انتظار داشتم دخترک درک کند ، می کاهد . می دانستم که دخترک از همین پوشش من است که حریم نقاط خصوصی بدنش را می آموزد و آن را پاس می دارد . می گفتند : " با بچه چقدر کتابی حرف می زنید ؟ اصلا کلمات شما را می فهمد ؟ " می دانستم که دایره ی لغات کودکم را من می سازم . فکر می کردم که کلمات گرچه در معنی با هم برابرند ، اما در زیبایی هم ارزش نیستند . بر سر تفاوتهای تربیتی با نزدیکانم در جدل بودم . می گفتند : " بی وقفه در اختیارش هستی . لب باز می کند و تو را می خواند ، حضور داری . فکر نمی کنی زیادی لوس بشود ؟ " و من پایه های اعتماد و امنیت آینده ی دخترک را می ساختم . می گفتند : " مگر بچه ی سه ساله می فهمد که برای استفاده از وسایلش اجازه می گیری ؟ مگر نباید بفهمد که هر چه دارد را شما با زحمت و تلاش خریده اید و او به راستی مالک چیزی نیست ؟ فکر نمی کنی خودخواه می شود ؟ " و من احترام به کنج های خلوت و خودخواسته و نهان زندگی خودم را با او تمرین می کردم ... دانای کل نبودم . مادر بی نقصی نبودم . دانش بسیاری نداشتم . هیچکدام از دانسته هایم را نمی دانستم و به درستی شان ایمان نداشتم . فقط بی اندازه مادری کردن را دوست داشتم و راهی جز آزمون و خطا نداشتم . از همین خانه های مجازی گرته برداری می کردم و به کار می بستم . از آنچه در گذشته با من شده بود راضی نبودم . تلاش می کردم راههایی را که شما پیشنهاد داده بودید ، امتحان کنم و فکر می کردم شاید ، شاید نتیجه ی بهتری بگیرم . صبوری و تحملم هم بد نبود . یادم نمی آید در همه ی این سالها به تعداد انگشتان یک دست بر سر دخترک فریاد کشیده باشم و یادم نمی آید در این مدت حتی یکبار به دخترک ناسزایی گفته باشم . یادم نمی آید حتی یکبار در کلام بین مادربزرگ مادری و پدری اش ، عمه و خاله اش فرقی گذاشته باشم ، یا حرمت کلام و احترام به خویشان پدری را در برابر دخترک حفظ نکرده باشم ...  کوتاه سخن آنکه ، نقدها پایانی نداشت و من بارها تا گردن به وادی شک کشیده شدم در حالی که آزار می دیدم وقتی که می گفتند : " مطمئنی جواب می دهد ؟ فکر نمی کنی زیاد به این کتابها و این روانشناس ها و این آدمهای نادیده تکیه کرده ای . مگر خودت برای مادرت دختر بدی بودی ؟ " ومن مدام به تمرین هایم ادامه می دادم ، هر بار زمین می خوردم ، شما در خانه هایتان دستم را می گرفتید و من دوباره برمی خاستم و باز شما را تمرین می کردم . روزهای خیلی سختی بود . روزهایی بود که راههای بسیار آسان تری برای ساکت کردن دخترک یا برای رهایی و آرامش خودم وجود داشت و من هر بار خودم را دور می زدم تا با آرامش راههای دورتر را امتحان کنم . یک مادر نیم بند و خسته و آموزش ندیده بودم که به راهکارهای تازه ای که پیش رویم بود برای آینده ای بهتر دل بسته بودم و از مواجه با آدمهای اطرافم ، از بازخواستهایشان ، از مواخذه هایشان - اگر در راه می ماندم - واهمه داشتم . اما گذشت و حالا وقتی دوستانم از من می پرسند :" جواب می دهد ؟ " می گویم : " بله . تا اینجایش جواب داده است و البته هیچ ادعایی درباره ی آینده ندارم . " هر روز را با تلاش برای مراقبت از رفتارم می گذرانم و با خودم می گویم که دخترک هیچ ، هیچ بار و ثمری ، جز آنچه بکارم به من بازپس نخواهد داد .

پی نوشت : تمام "من" هایم را "ما" بخوانید . راه سختی که مادرها پیش رو دارند ، بی حمایت ستونی که به آن تکیه می کنند امکان پذیر نخواهد بود .

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 14:18 توسط منصوره | |

           

-از مهمانی برگشته ایم خانه . نورا روی صندلی عقب ماشین خوابش برده . بابایی وسایل را می برد داخل. هوا خیلی سرد است . تا برگردد صبر نمی کنم ، دخترک را بغل می کنم ببرم تو ، وسط حیاط از خواب می پرد ، با چشم های نگران نگاهم می کند : واااااای ! مامان ! چرا شما با این کمرت ؟ منو بذار زمین . یاالله منو بذار زمین ...

- کلاس شطرنج دارد. پدرش لباسهایش را آماده می کند . بلوزی را می گذارد که اصلا نورا تا به حال نپوشیده و دوستش ندارد . من می گویم :" این بلوز را دوست ندارد. من هم تا حالا به سلیقه اش احترام گذاشته ام ، اگر نپوشید تو هم بحث نکن ". از دستشویی بیرون می آید و بی سروصدا بلوز را می پوشد و راه می افتد. بابایی چیزی نمی گوید . توی ماشین بین راه ، بابایی می پرسد : " دخترم انتظار داشتم بلوز را نپوشی . مامان گفته بود دوستش نداری " آرام می گوید : " خب ، فکر کردم اگر شما گذاشتین که بپوشم ، حتما به صلاحم بوده که اونو بپوشم . "

-همکارهایم آمده اند خانه مان . مردها توی اتاق بابایی جمع شده اند . از نورا اجازه می گیرم و ما زنها می چپیم توی اتاق دخترک که برای وز وز کردن دنج تر است . بچه ها توی پذیرایی بازی می کنند . تمام بشقابها ، ظرف میوه ، کارد و چنگال و شیرینی را برایمان می آورد توی اتاق و آنجا می چیند جلوی مان . آخر سر دو تا شمعدان و فندک هم می آورد که خودمان شمع هم روشن کنیم و محفلمان جور جور باشد. بعد می رود پی ِ بازی . آاای کمرم حال می آید .آاای خستگیم در می رود .

- داریم می رویم مهمانی . می پرسم نورا جان ، کیف و کتابت را بیاورم یا ترجیح می دهی شب که برگشتیم بنویسی ؟ می گوید : " نمی دونم مامان . شما صلاح منو بهتر می دونی "

- چند وقت یکبار کلوپ فیلم بینی داریم . چراغها را خاموش کرده ایم. من یک گوشه ی مبل کز کرده ام و دخترک رفته توی بغل پدرش و باهم فیلم می بینند . بابایی هی با دست شکم نورا را نوازش می کند ، بعد می گوید : " وای نورا می دونی من برای این شیکم نرمت می میرم ؟ می گوید " ای وای ! بابایی ؟! این شیکم من چه ارزشی داره که شما به خاطرش بمیری ؟"

- خاله اش آمده پفک و کرانچی و ... خریده . این خاله اش را خیلی دوست دارد و چیزهای ممنوعه خانه مان در حضور او مجاز است . می گویم : نورا تا نیم ساعت دیگه شام می خوریم . هیچ کدوم از خوراکی هارو باز نکنی ها . چندبار اصرار می کند و من قبول نمی کنم . می روم توی آشپزخانه ، می شنوم خاله اش آرام می گوید: " بده من باز کنم . بعد من می خورم تو هم بیا یواش یواش یه کم بخور . " می گوید : " اگر مامان اجازه نداده باشه ،اصلا بهم نمی چسبه . کوفتم می شه خاله !"

- خانه ی مادرم هستیم . به سختی سرما خورده ام و کنار بخاری خوابیده ام . خانه ی مامان خیلی خیلی شلوغ است . دو سه تا قرص خورده ام و گیج گیجم. فقط می فهمم که هی می آید دستش را می گذارد روی پیشانی ام و می رود . چندبار هم با یک لیوان آب می آید بالای سرم ، بیدارم می کند می گوید" بیا مامان یه کم آب بخور . تب داری". صبح مادرم می گوید : " دیشب دخترت ما رو کاس کرد ! هی گفت چقدر سر و صدا می کنید ! چقدر حرف می زنید ! مامانی مگه نمی بینی بچه ات تب داره . حاضر نشد با سینا ( پسردایی همسنش ) هم هیچ بازی ای جز بازی های به قول خودش نشستنکی بکنه ! "

* من عاشق این نقاشی هول هولکی و ساده شده ام . این اولین نقاشی دخترم است که به جمله ای تمام و کمال با دستخط خودش آراسته شده . البته که آن " دوست خوب ِ من مامان جونه " هم خیلی برایم شیرین بود . :)

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 11:30 توسط منصوره | |

کار پدرم بود . توی رختخواب ، نیم خیز شدم و دانه ی درشت اشک ، توی کاسه ی سرخ کنار چشمم کمین کرد. گاهی از روی شعرهای کتاب فارسی که در خانه بلند می خواندم حدس می زد که باید کلاس ِ چند باشم . با او گفتن از دنیای شاعرانه ام ! ... حسرت پلنگ به آغوش ماه ! آن قدر بود که با قد بلند و شانه های پهن ِ مردانه اش که سهم مرا از آنها - سال ها حجب و حیای دخترانه ربوده بود - سایه ی سر ِ خانه باشد و برای من بماند به ارث بردن خطی خوش و کلامی مزین به مصنوعات ِ کنایه و استعاره به وقت گفتن ... نزدیک صبح ، نیلوفرها را از ریشه در آورده بود. پیشتر شنیده بودم به مادرم اخطار داده بود نیلوفرها شوربختی می آورند ، یکی مان می میرد یا به زندان می افتد ! مادر اما ، هر عصر میان تهدیدهای پدرم به قتل عام نیلوفرها ، پایشان آب می ریخت و در گوششان حرف های خوب زمزمه می کرد ، مبادا بترسند و لب برچینند و دیگر گل ندهند . نیلوفرها که درو شدند ، مادرم چیزی نگفت . یک عمر هر بار کشت و کارش را باد می برد ، داس را پنهان می کرد ، دانه ها را برمی داشت یک جای دیگر می کاشت و تا آدم ها دوباره جای داس را پیدا کنند با بنفش و سرخ و نیلی ، از جانش پذیرایی می کرد . توی جیب های خندان ِ پیراهن ِ چیت گلدارش ، یک عالمه حرف ِ خوب و یک عالمه شعر داشت تا دانه ها به عشق شنیدن ، خاک را پس بزنند و به چشمهایش رنگ بپاشند . سال ها بود به گلدان و باغچه ، از این دست چیزها می فروخت و بهانه ی زندگی می خرید . عصر ، توی حیاط ِتازه ای که نمی شناختم ، کنار باغچه ای که نبود ، نشستم و سرانگشتانم را با یاد نیلوفرها روی کاغذ کاشتم . وَه! این بار چه جوانه هایی دادند ، غم نامه ای در حسرت دوباره دیدن نیلوفرهایی که بنا نبود هرگز برگردند . لب های چسبناک و مثلثی ِ پاکت نامه را با آب دهانم تر کردم و کلمه هایم را برای مجله فرستادم . همان ماه  چاپ شد و چند ماه ِ بعد ، نامه ای آمد با این مضمون که به جشن ِ سالانه ی مجله برای خواندن متن ادبی خود دعوتید ! از روی ابرها ، پروازکنان خودم را می دیدم با پدری که تلاش می کرد حدس بزند کلاس چندَم  و مادری که جز کوچه پس کوچه های محله ، راهی بلد نبود و خواهری که به دانشگاه می رفت و منی که تهران برایم ستاره ای تک پر رو به جنوب بود ! ... یکی از دوستان خواهرم ، عاشق قیصر بود .به شوق دیدن او -که آن روزها سردبیر مجله بود و حضورش در جشن حتمی - قبول کرد مرا ببرد و برگرداند. من ، به زور سه باری او را دیده بودم ، اما هیجان ِ دیدار نزدیک آدمهایی که فقط در شعرها و کتابها خوانده بودمشان ، شرم را پس زد. با او رفتم . مرا که رساند گفت برایش کار مهمی پیش آمده . ناچار عطای دیدن قیصر را به لقایش بخشید . ایستگاه اتوبوس و راه ِ برگشت را نشانم داد و رفت . من؟! پرنده ای که بالهایش را چیده باشند! توی سالن ، پشت صندلیهای پیشین ،بی باوری به خود ، که آموخته باشندم ، تا بناگوش سرخ و لرزان نشسته بودم تا کسی مرا کشف کند و بگوید بیا متنت را بخوان . تلاشم عبث بود .چه کسی مرا می شناخت! بزرگتری با من نبود تا دست های یخ زده ام را بگیرد ، ببرد پشت سن ، دعوتنامه ام را به مجریان نشان دهد تا در نوبت خوانشم بمانم . روی پاهای خودم اگر می ایستادم ، جای خرسندی داشت ، چه آنکه از میان انبوه مدعووین بگذرم ، بروم آن پشت ها و به آدم های گنده ای که تازه از نزدیک می دیدم خودم را نشان دهم . خوب یادم هست ، حدیث* آمد و شعر خواند ، پدرام** نفر دیگری بود که پشت تریبون ایستاد و شعری خواند که از بر بودم . با هر دو هم سن و سال بودم . من اما، همان طور مچاله روی صندلی های تاشو ، سال هاست که مانده ام و سرخی بناگوش هایم هنوز باقی است . دانه های کوچک باوری که داشتم برای همیشه در همان باغچه ای که دیگر آب داده نشد ، پوسیدند و من مثل گلدان های شمعدانی مادرم که چون دسته گلی بر گور ، روی باغچه ی مرده ردیف کرده بود و گرچه بسیار خوشرنگ و رو بودند ، هرگز قد نمی کشیدند ، روی همان صندلی ِ تاشو خشک مانده ام ...

 

 * حدیث .لزر غلامی - نویسنده و شاعر

** پدرام .پاک آیین - مدیرکل مطبوعات و خبرگزاری های داخلی

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 7:51 توسط منصوره | |

خانه مادریم یک وجب حیاط داشت. یک وجب حیاط به قاعده ی حیاط ِ قصه ی پیرزن کوچولو . همان که قد قربیل بود . یک وجب حیاط ِخیلی خیلی بزرگ، به بزرگی آسمان آبی بالای سرش .آن قدر که می شد توش خیلی کارها کرد . پنهان و پیدا . اگر می خواستم هزارگوشه داشت برای پنهان کاری ، اگر نمی خواستم عین کف دست همه چیز رو بود . توی این حیاط ، تابستانها پشه بند بزرگی می زدیم و رج به رج همه می خوابیدیم و از سوراخهای ریزی که حتی پشه ها را هم گیر می انداخت ، توی آسمان پاک و مخملی تهرانِ آن روزها، ستاره ها را می شمردیم و روی تشک های پنبه ای ِ خنک غلت می زدیم و به عشق های داشته و نداشته مان فکر می کردیم . کنار دیوار آجری این قربیل کوچولو ، یک باغچه دراز بود . پیش از آنکه خانه را بکوبیم و شهرداری عقب نشینی بدهد ، باغچه به نسبت حیاط برای خودش عظمتی داشت . مادرم نمی دانم از کجا هرسال ، کارتن های کوچک قهوه ای رنگ می خرید و برای قوم و خویش ِ نزدیک، از درختهای حیاط یک دانه هلو و یک خوشه انگور و چند گوشواره گیلاس می گذاشت و روی هر جعبه اسم فامیل مربوطه را می نوشت و می گذاشتیم پشت پیکان آجری رنگ مان و برایشان می بردیم . روی تمام دیوارهای حیاط ، که آن وقتها آجری نبود ، لابه لای سیمانها ، قطعه های ریز و نامنظمی از شیشه های رنگی بود . سبز و آبی و زرد و قرمز . و این قطعات زیر نور ، آن قدر درخشش چشم نوازی داشت که هر بار وقتی توی حیاط  عروسکهایم را برای بازی ردیف می کردم ، ذهنم از زیباییشان شکوفه های قصه می داد . خانه را که کوبیدیم تا نوترش کنیم ، همه ی زیباییهای خانه ی قدیمی از میان رفت . شیشه ها با شکستن دیوارها فرو ریختند و باغچه به یک سوم آنچه بود رضایت داد . درختهای میوه هم در برابر نقشه های شهرداری تسلیم شدند . باغچه شد یک چیز بی اصالت ِ اوگه ای ، با دیوارهای آجری زشت که برای سنگ کردنشان پول کم آمده بود. مادرم به جبران عشق از دست رفته اش، یک عالمه گلدان خرید و بخش چشمگیری از پذیرایی خانه را پر از گلدان کرد . یک روز در میان ، با یک آب پاش تک تک برگها را با ظرافت با یک دستمال پنبه ای تمیز می کرد . به گلدانها که عین بچه های کوچکش به آنها می رسید حسادت می کردم . مادرم برخلاف من دستش به سبزی و گیاه می رفت ، به خاکستر دست می زد ، جوانه می کرد . توی باغچه ی دراز به جای تمام درختهای از دست رفته ، نیلوفر کاشت ، که آسان بود و حرف شنو . اما از آنجا که من حالا نوجوان بودم ، همان یک کف دست باغچه ی دراز زیر همان آسمان بزرگ آبی چیزهای شاعرانه ای داشت و توی همان حیاط ِکوچک شده ، باز شبها موقع خواب، پشه بند بود و بازی ستاره ها . صبحها زیر آن همه شاخه ی نیلوفر در هم تنیده وقتی چشم باز می کردم انگار دیوار آجری زشت ، یک پارچه پیرهن حریربنفش پوشیده بود و عصرهای تابستان زیر سایه ی انبوه برگهایش میان هروله ی بی پایان چشم هایم از آسمان به ساقه های نیلوفر و بالعکس ، دست به قلم می شدم و هی می نوشتم . این بود که نیلوفرهای مادرم ، شده بودند نیلوفرهای من . آن روزها ، توهم نویسندگی تمام وجودم را پر کرده بود . گاه گاهی مطلبکی هم برای سروش* نوجوان می نوشتم و هر ماه خریدنش را به هوای خواندن نوشته های خودم و یا نویسندگان قد بلند آن روزها ، از دست نمی دادم . تا اینکه یک روز صبح وقتی چشم باز کردم ، دیدم دیوار آجری لخت و بی قواره ، تمام لذتهای خنک و رنگی عصرهایم را بلعیده است. هیچ خبری از نیلوفرهای نازنینم نبود و باغچه ی خالی حالا ، دستهای ناامید و فروافتاده ی دیوار بود گسترده بر زمین ...

ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 17:5 توسط منصوره | |

      

خب باید بگویم خیلی چیزها رو به تغییر است . من و دخترک و بخش مذکر خانه .انگار یک جورهایی همه مان به آنچه هستیم و آنچه می توانیم ، پیش از گذشته واقف شده ایم . حتی دخترک به تغییرات مداوم و روزانه اش. این را از آن جهت می گویم که یاد گرفته غلطهایش ، هر روز با یک درس تازه تصحیح شوند. دیگر مثل گذشته نمی پرسد : مامان چرا می گوییم " نَوات " و می نویسیم " نبات ". می داند که شکل واقعی خیلی چیزها با آنچه او در شش سال عمر رفته اش فکر می کرده ، فرق دارد و به درک واقعی تری از کلمات نزدیک می شود . ما هم دیگر زیاد با خودمان و زندگی نمی جنگیم . من معمولی بودنم را پذیرفته ام و به جای اشک ریختن بر گور رویاهای گذشته ام و افسوس برای قابلیتهای از دست رفته ام، به آینده و لحظه های پیش رو لبخند می زنم . البته که این زن ِ خسته ی معمولی را خیلی دوست ندارم و حتی گاهی نمی توانم با وجود واقعیش کنار بیایم ، اما به این باور رسیده ام که هیچ مانع و عاملی جز خودم ، برای آنچه نیستم و نشده ام ، آنچه ندارم و یا از دست داده ام وجود نداشته است . همه ی کلمات، بهانه های دروغینی هستند که کم کاریها و تنبلی ها و خطاهایم مانند سپر بر خود گرفته اند تا پنهان شوند . به گمانم او هم به درک تازه تری از زندگی رسیده است .مطمئن نیستم ، اما می بینم که دیگر مدام خودش را به این شاخه و آن شاخه نمی زند و دستهایش برای دیدن ِ مدوام ِ آن دورهای نامحتمل، سایه بان چشمها نیست و لحظه های زندگیش را نجویده ، نمی بلعد و کلماتش مثل گذشته با آه و افسوس توام نیست. دیگر کمتر از همه ی آنچه نکرده یا نشده حرف می زند و می داند قله ای که بر آن ایستاده ، با دستهای خالی و پشتی بی پناه ، چیز کمی نیست و این روزها بیش از گذشته از خیره شدن به دخترک و موهای بلندش و در آغو.ش کشیدنش حظ می برد . حتی دیگر بو.سه ها و در آغو.ش کشیدنهای خودمان هم شبیه گذشته نیست . شبیه آن وقت ها که فکر می کردیم همه چیز باید خیلی رویایی به نظر برسد و مجبوریم با لبهای غنچه شده جلوی در بایستیم تا بر گونه ی آن یکی که از راه می رسد با لبخند بوسه ای بنشانیم و تک فریم های بی روح ِ رویایی بر جای بگذاریم ، حتی وقتی حوصله ی رویاها را نداریم ، یا اساسا تمام روز به چیزهای دیگری جز هم ، فکر می کرده ایم و اخم ها و تلخی هایمان را هی بچپانیم زیر تشت زرین تا کی از بام بر زمین افتد و احوالمان آشکار شود و دیگری در بهت بماند . حالا شاید کمی دیربه دیرتر ، اما آن وقت که به راستی نیاز داریم ، هم را در آغو.ش می گیریم و لحظه های یادگاریمان ، از آن شکل ِ هندسی ِ آتلیه ای به اشکال مستندتری نزدیک شده است . هر دوی مان بعد از سی و شش سال عمر فهمیده ایم که زندگی جز همین لحظه ها که میان دل دل کردن ِ ما برای معنا کردنش می گذرد ، نیست . ابلهانه است که آنچه از سهم مان مانده را به افسوس برای آنچه نکرده ایم یا شده بگذرانیم . حالا کمی بیشتر طعم لحظه ها را به جان می کشیم . از این سوی دهان به آن سو می اندازیم و از ترش و شیرین و تلخ بودنش با هم حرف می زنیم و مطمئن می شویم که به درک درستی رسیده ایم یا نه . دیگر همه ی طعم ها مثل گذشته مجبور نیستند شیرین باشند تا به نظر خوب برسند . گاهی طعم های کال و گسی که دهانمان را جمع می کند ما را به شگفتی لذت بخش پختگی می رساند .با این همه ، آموزه های هر روزه ام به من آموخته است که پر از خطا و اشتباهم که در بُعد کتبی ام  به درک کسی نمی آید و در هیچ نقطه ای از زندگی ، نمی توانم به قطعیت و یقین ِ درستی و کمال آن لحظه ایمان داشته باشم و باید هرروز با درسهای تازه ی آن روز غلط های عمر ِگذشته را چون دخترک ، تصحیح کنم. کاش شاگرد بودنم را هرگز از دست ندهم و زندگی را همانگونه که هست بپذیرم و هر صبح با عزم تغییرش از بستر به جنگ برنخیزم . باور دارم ، زندگی هر روز ، آموختنی بسیار در بغل دارد..

پ.ن : تغییرات دخترک محسوس هست ؟! می نشیند توی تختش ، تمریناتش را انجام می دهد و مثل آدم بزرگها ، سفارش چای قند پهلو می دهد !  بالای سرش هم تابلوی تمام شده - حاصل همکاری پدر و دختر - که چند پست قبل شرحش رفته بود را می بینید .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:12 توسط منصوره | |

Design By : Night Melody