پ . ن : کامنتهای پست قبل را پاسخ دادم و از این من بعد!! اگر خدا بخواهد قصد دارم به این روند ادامه دهم ...![]()
فرض کنید که یکدفعه یک نفر سومی از راه می رسد و درست جایی میان شما دو نفر ، روی نیمکت می نشیند ، اول تعجب می کنید ، جایتان تنگ شده و حرفهای عاشقانه تان قطع و نگاههای دلنوازتان به یکدیگر از پشت این مانع محال به نظر می رسد...
فرض کنید که این نفر سوم ، بیش از تصورتان خیلی هم شیرین و دوست داشتنی از آب در می اید و کم کم هر دو شیفته اش می شوید و تمام عاشقانه هایتان را از یاد می برید ... محو تماشا و مسحور حرکاتش می شوید و در کوتاه ترین زمان ، روی نیمکت درست میان شما در حین باز کردن گره دستانتان جایش را حسابی باز می کند... دیگر تمام رنگها با اوست که زیبا می شود و تمام حرفهای عاشقانه ی دنیا پیش از او کمی بی معنی و لوس به نظر می رسد ...کم کم خودتان و تمام دلبستگی های پیش از او را از یاد می برید ...
فرض کنید که این فرض برای همه ی شما آشناست ... مبارکتان باشد ... این تجربه ی شیرین گوارای وجودتان ... فقط یادتان باشد همان طور که دیوانه وار به او و حرکاتش زل زده اید دستهایتان را آرام آرام ببرید پشت صندلی و دوباره به همدیگر گره بزنید ... غافل شوید ، این مهمان شیرین تازه از راه رسیده طوری جایش را باز می کند که از دوسوی نیمکت پهن می شوید روی زمین و تمام رویاهای شیرین از سرتان می پرد... فراموش نکنید که تمام مهمانهای دنیا هر چقدر هم که شیرین باشند تا همیشه پیش شما نمی مانند ، یک روز همان طور که آمده اند راهشان را می گیرند و با همراه یا بی آن به راه خودشان می روند ... ان وقت است که شما می مانید و نیمکت و خاطراتی که اگر مراقب نباشید دیگر شیرین نخواهند بود !!!!
اگر این جا را می خوانید و مادر هم هستید و کارتون " مزرعه سبزیجات " هم خاطرتان هست نباید زیاد با عنوان این پستم غریبه باشید ، حداقل نخوانده می دانید که فحوای این پست چه می تواند باشد ... قصد جسارت ندارم ، دور از جون شما، خودم را می گویم ، از وقتی مادر شده ام همش مثل "شبت "دارم دنبال دمم می دوم و معلوم هم نیست که کی قرار است به این دم گرامی برسم !!!
برنامه ی روزانه ی من هم کمابیش مثل همه ی شماست ... اما چیزی که باعث شد این پست را بنویسم یک تغییر و تحول ساده است که تازگی ها در زندگیم اتفاق افتاده و فکر کردم شاید برای بقیه هم خواندنش کمی مفید باشد ...
راستش من ادم خیلی برنامه مندی نیستم ... یعنی اصولا خیلی "دلی" زندگی می کنم ، اغلب کارهایم را بر اساس اینکه دلم چه حکمی می دهد انجام میدهم و با ساعت و شب و روز هم زیاد کاری ندارم ... البته همه ی این زمانها را خودتان به گذشته برگردانید ... چرا که یک تصمیم ساده باعث شد که فکر کنم چقدر در سه سال گذشته به خودم به خاطر همین دلی زندگی کردن فشار آورده ام ... واقعیت این است که تا وقتی خودت هستی و اقای همسر که او هم یک موجود " دل اندر دلی " است زندگی می گذرد ولی حالا دیگر نمی شود ... یعنی نشده و ما خواستیم بشود و حالا فشارش پدر من یکی را در آورده ...قبل از اینکه این تصمیم جدید را بگیرم برنامه زندگیمان این شده بود که شبها چه از سر کار بیایم و چه خانه باشم ، نورا بدود و بازی و شیطنت کند تا ساعت ۱۲ یا یک شب و بعد برود توی تختش که بخوابد و بابایی هم طبق معمول برود توی اتاق خودش تا سه و چهار صبح به کارکردن یا فیلم دیدن و من هم بپرم توی اتاق خواب و بخزم زیر پتو و دی وی دی پلیرم را روشن کنم و یک فیلم ببینم تا دو و نیم سه شب (چون تنها کار مفیدی است که می توانم این روزها برای دل خودم انجام دهم ) و بعد صبح هم ساعت ده و نیم ، یازده بیدار شوم و تا صبحانه بخوریم ظهر شده و نصف روز از دست رفته و اغلب هم وعده ی ناهار به ساعت چهار بعدازظهر و شام هم دوباره به یازده-دوازده و خودتان تصور کنید از زسر !! و این وسط هم کلی کار اداری یا خرید و غیره به خاطر کمبود وقت به هدر می رفت ، چون هر کاری کنیم انگار زندگی بر پایه ی روز و روشنایی می چرخد نه شب که بیشتر وقت من در آن می گذشت و خودتان هم که می دانید کارهای نکرده وقتی انباشته می شوند بیشتر از اهمیت انجام شان خوره ی روح و روان آدم می شوند و این بود که بعضی وقتها خیلی به هم می ریختم ...
حالا یکماه است که یک کار ساده انجام داده ام ، ساعت زندگی ام را دو سه ساعتی به عقب کشیده ام ، یعنی صبحهایی که خانه هستم که معمولا سه تا پنج روز در هفته است صبح ساعت ۵/۷ تا ۸ بیدار می شوم و بعد از کارهای عمومی خانه و درست کردن صبحانه، دخترم را راس ۹ بیدار می کنم ، بعدازظهرها هم ساعت ۲ تا چهار نورا از فرط خستگی می خوابد و شبها هم بین ده تا ده ونیم شب باید که به خواب برود ... صد البته که من فیلم های شبانه ام را می بینم ( به جز شبهایی که روز بعدش ۵ صبح شیفت دارم ) ولی زود خوابیدن نورا به من کمک می کند که نهایتا تا یک شب بیدار باشم و فردا برنامه ی سحر خیزیم را بتوانم که از سر بگیرم ....
خیلی موضوع ساده ای بود،نه ؟ حتی ارزش نوشتن هم نداشت ، نه ؟! اما باورتان نمی شود که همین تغییر کوچک روحیه و حال و هوایم را به کلی دگرگون کرده ...از روزهایم بهره ی بهتری می گیرم ، به خانه و زندگی و خرید و کارهای بیرون می رسم و در مجموع شادتر و راضی تر و البته سرحال تر از قبلم ... فقط کمی برنامه مند شده ام و در این راستا سعی کرده ام به روحیه ی قبلیم ( که دیگر چیزی از آن باقی نمانده ) غالب آیم و به خودم بگویم : عیب ندارد این تغییر هم کنار تمام تغییرات دیگری که درراستای مادر شدن پیدا کرده ای ... صد البته که هنوز هم به دمم نمی رسم اما این را درگوشی بگویم به همه ی شما ، بین خودمان بماند ، تازگی ها فکر می کنم به طور محسوسی به دمم نزدیک تر شده ام ...![]()
يادم هست وقتي بچه بودم اين طور نبود ... پدر و مادرهايمان اگر اعتقادي داشتند ، نماز و روزه شان را به جا مي اوردند يا به سفرهاي زيارتي مي رفتند ، از ته ته دلشان بود ، عشقشان بود و اين چيزها ،حتي اگر فلسفه ي خاصي براي پرستش يا عبادت نداشتند...همه ي آنچه كه مي كردند از ته وجودشان جوشش مي گرفت ، يعني همين طوري بار آمده بودند ، يك عمر آرزوي يك مكه رفتن را به دل مي كشيدند تا محقق شود و وقتي محقق مي شد تا مدتها طعم خوشش را زير زبانشان مزه مزه مي كردند و اشك به چشمشان مي آمد ، پاك و بي ريا بودند ، فكر مي كردند زيارت خانه ي خدا وظيفه اي است محول، كه اول و اخر بايد انجام شود ، نمي رفتند كه به ديگران فخر بفروشند ، يا آدم ديگري شوند و برگردند بلكه اگر نرفته بودند احساس كمبود مي كردند ، چيزي بود كه بايد به بقيه اضافه مي شد ، به يك عمر عبادت و عشق به خدا ...دلها و افكار ساده و يكرنگشان اين طوري حكم مي كرد...رفتنشان هم آدابي داشت ، يك عمر زندگي پشتش بود ، يك عمر رنج و عشق به وصل ، اين طور نبود كه هر سر از تخم در آورده اي راهش را بكشد و بي مايه تر از قبل برگردد
اما نمي دانم ( يا بهتر است بگويم مي دانم و نمي توانم بنويسمش اين جا ) كه چرا اين سالها همه چيز بايد در يك هاله ي تقدس پيچيده شود ، بيشتر از آنچه كه به چيزي اعتقاد داشته باشيم اداهاي جديد مقدس مابانه از خودمان در مي اوريم ... بعضي از همين هم سن و سالهايمان زندگي شان پرشده از حس كوچكي و هيچ بودن و پر شده اند از سرخوردگيهاي دروني كه فكر مي كنند بايد براي بار دوم و سوم به اصطلاح به نزد خداوند بروند و به خانه اش سرك بكشند تا بلكه اين دوز پايين آمده ي تقدس خونشان دوباره به سرحد عوام فريبانه اش برسد ... مي روند ، يك چندي هم مثل كسي كه دور خودش چرخيده باشد ، پيلي پيلي مي خورند و فكر مي كنند كس ديگري شده اند ...اما همين كه مستي از سرشان پريد ، آن انبان حقير دوباره سر باز مي كند ...دلم مي خواهد به اين دسته بگويم : عزيز دلم ، تو كه بار اول هم كه رفتي ، حتي اندكي بر كرامات دروني نداشته ات افزوده نشد ، باز برگشتي با انباني از عقده ها و سرخوردگي ها و حسادتها و خودكم بيني هايي كه با خودت برده بودي ... براي چه باز مي روي و مي ايي ؟؟ براي خاله زنكهاي اطرافت ؟ اگر براي انهاست كه انقدر به دقت انتخابشان كرده اي كه هميشه تاييدت مي كنند !!! چطور مي تواني بروي و بيايي و تمام احساسات بد و عقده هاي فروخورده ات را آنجا دور نريزي و دوباره باركششان كني و بياوري ؟؟؟ هي مي روي و مي آيي كه چه ؟!!! برو به يك سفر تفريحي ... مالديو، مالزي يا تايلند ... حتي همين دبي هم به آن سفري كه تو مي روي و با تمام خشم و نفرتت باز مي گردي رجحان دارد ...اگر بخواهي خودت را بسازي ، كه مي دانم نمي سازي و كوچكترين فهمي هم از عدم رشدت نداري ، همين شهر ، همين خانه خودت ، ميان جمع دوستانت بهترين جاست ...به خودت فكر كن و انبوهي از آدمهاي مثل خودت كه دورت را گرفته اند ، ميان اين ها جايي براي پيشرفت و رشد نداري ، گيرم كه دو سال در ميان بروي مكه و سعي صفا و مروه كني ، با اين دل زنگار گرفته ي بي صفايت چه مي كني ؟؟؟ خوشحالم كه جايي نمي روم ، از آن دست كه تو مي روي ، پولي هم هرز نمي دهم ، انگونه كه تو چمدان هايت را از انباشته هاي بازارها پر مي كني ، گيرم كه فرض كني اعتقادي هم ندارم ... اما همين جا در خانه ام نشسته ام ، عملكرد تو را مطالعه مي كنم ، خودم را بازنگري مي كنم و ياد مي گيرم كه از تو شادتر ، روان تر و مهربان تر زندگي كنم ...ماحصلي كه بايد تو بعد از سفرت به دست آوري و نمي آوري ...تورا مي گويم ... تو!!! ... تويي كه حتي نمي تواني نسبت به يك كودك سه ساله كمي مهربان تر باشي

امروز صبح كه به فاصله ي يك روز به خانه ي دختركم سر زدم از ديدن اين همه كامنت مفيد به وجد آمدم ، آن قدر كه بر خود ديدم كه هم از دوستان خوبم تشكر كنم و هم اين كه چيزهايي ديگري كه لازم به ذكر است را بگويم :
1-- بعضي از دوستانم اشاره كرده بودند كه بهتر است نورا را به كلاسهاي آموزشي بفرستم تا ضمن بهره مندي از آموزش از محيط اجتماعي هم بهره ببرد ، من هم مثل خيلي از شما روي جنبه ي آموزشي مهد حساب جدي اي باز نكرده ام از اين رو دختركم مدتي است كه به يك كلاس تخصصي باله مي رود ، و كلاس موسيقي اش را هم به زودي به طور جدي آغاز خواهد كرد ، اما اشكال اين نوع كلاسها اين است كه ساعت و دفعاتش در طي هفته بسيار كوتاه و كم است ، علاوه بر آن ميانگين سني بچه ها بسيار متغير است ، مثلا در كلاس باله از كوچكترين شاگرد كه نوراست شروع مي شود و تا هفت سال ادامه پيدا مي كند از اين رو عملا كودك من با بچه هاي هم سن خودش دم خور نيست و در مدت پنجاه دقيقه ي كلاس جز اموزش حركات پا و دست و حركات ريتميك فرصتي براي تعامل با بچه هاي ديگر نيست ، همين موضوع در كلاس موسيقي هم صدق مي كند ، من نمي توانم با يكساعت كلاس موسيقي در هفته انتظار داشته باشم كودكم در تعامل با بچه هاي ديگر قرار بگيرد يا اين كه مباني نظم و احترام به حقوق ديگران و روابط اجتماعي را بياموزد ، از اين رو تقريبا به اين نتيجه رسيده ام كه رفتن مهد براي دختركم امري لازم و ضروري است ...راستش را بخواهيد اصلا و ابدا با اين موافق نيستم كه بودن بچه پيش مادربزرگ و پدربزرگ از بودن در مهد بهتر است ... هميشه فكر مي كنم آنها به قولي " آردهايشان را بيخته و الكهايشان را آويخته اند " چرا بايد دوباره در زمان آرامششان درگير پرورش كودكان ما باشند و ديگر اينكه من مي توانم به پرستار دخترم براي يك عملكرد ناصواب و يا تفاوت عقيده در آموزش تذكر بدهم يا مي توانم مهد دختركم را در صورت عدم رضايت تغيير دهم ، اما هرگز نمي توانم از مادرم بخواهم در برخورد با فرزند من آدم ديگري بشود ، و از طرفي دوست هم ندارم كه مادرم ، يك من ديگر را با متدها و نگرشي كه تاريخ انتقضايش تمام شده تحويل جامعه بدهد ، دوست دارم كودكم آنچيزي باشد كه من براي دست يافتن به ان تلاش كرده ام ...
2---ديگر اين كه در اين چند روز تحقيق و مشاوره ام با پزشك نورا و دوستان خوبم اين جا و اطرافم به اين نتيجه رسيدم كه كمي دست نگه دارم تا شرايط فصلي و همين طور اين آنفلوانزاي شايع رو به بهبود برود و بعد به طور جدي براي مهدرفتن دخترم اقدام كنم ... حتي پزشك نورا موكدا به من توصيه كرد كه تا ابد كه نمي توانم دختركم را در ايزوليشن كامل نگه دارم بلاخره بايد وارد محيط اجتماعي شود و همانند زندگي و ادمها ، با بيماريها و ويروسها هم دست و پنچه نرم كند و مقاوم شود ، كه اگر چنين نباشد وقتي كه زمان مدرسه اش آغاز شود دردسرهاي جدي اي را تجربه خواهم كرد ...
3-- وبلاخره در انتخاب مهد به اين نتيجه رسيدم كه نزديك بودن مهد براي من شاغل و هم چنين دلسوز و مهربان بودن مربيان و اين كه دختركم به يك مهد خو كند و به آن علاقه مندي نشان دهد از ابعاد آن مهم تر است ، حتي اگر زمين بازي يا امكانات خاصي نداشته باشد ، چرا كه من براي آموزش هاي تخصصي روي مهد حسابي باز نكرده ام به دوزبانه بودن مهد هم اعتقادي ندارم چرا كه براي آموزش زبان دوم به دخترم عجله اي ندارم و فكر مي كنم بچه ها زبان را بايد از منبع درست و واقعي بشنوند و بياموزند و در بيشتر مواقع اين ها صرفا تبليغاتي است كه عوايدش به جيب كسان ديگري مي رود و گنگ و گيجي اش به ما مي ماند ، اطمينان دارم كه دخترم به زمان مقتضي زبان دوم را به درستي مي اموزد ، همان طور كه خودم به اين موضوع علاقه داشتم و اموختم ...يك عيب بزرگ مهدهاي معروف و شناخته شده ي اطرافم كه به آنها سر زدم اين بود كه به طور محسوسي شلوغ تر بودند ، در حاليكه فضاي كاربردي و مساحت يك مهد قابل تغيير و گسترش نيست ، اما تبليغات و تعاريف سبب مي شود كه عده ي بيشتري در چنين مهدهايي ثبت نام كنند و مي ماند وجدان مديران مهد كه بتوانند از اين فرصت ها چشم بپوشند يا نه !! به عنوان مثال معروفترين مهدي كه در اطراف خانه مان ديدم بيست و سه كودك در هر كلاس داشت !!! در حاليكه ابعاد كلاس هماني بوده كه در بدو تاسيسش يعني پانزده سال قبل لحاظ شده است !!!!
خوشحالم كه جايي هست تا نظراتمان را با هم رد و بدل كنيم و براي بهترين انتخابها و رسيدن به بهترين نتايج با همفكري همديگر تصميم بگيريم ... مشتاقانه از كامنتهاي دوستانم استقبال مي كنم و از ياري همگي تان ممنونم ...
دخترك من كم كم بزرگ مي شود ، سه سال و سه ماهه است ، فكر اينكه بايد وارد محيط اجتماعي بزرگتري شود و اين فكر كه تا هميشه نمي تواند پيش پرستارش بماند ، و از همه مهمتر، اين كه فكر مي كنم بايد كم كم آموزشهايي ببيند ، نظير نظم و ترتیب و تعامل با كودكان ديگر و ... باعث شده است كه چند روز اخير را وقت بگذارم براي ديدن و بررسي مهدكودكهاي اطراف خانه ... راستش اين مدت هر كدام از بچه هاي وبلاگي كه پستي راجع به مهد كودك مي گذاشت به سراغش مي رفتم و با ولع مي خواندمش ... اين بود كه فكر كردم من هم انعكاس ديده ها و شنيده هايم را اين جا بگذارم و از شما هم كمك بخواهم ... آيتم هاي زيادي در ذهنم است به همين خاطر آنها را شماره گذاري مي كنم تا چيزي از قلم نيفتد :
1--راستش را بخواهيد در اين گشت و گذارها به اين نتيجه رسيدم كه سطح كيفي مهدهاي ما در تهران بسيار پايين است ، و از ان گذشته اين سطح هم با توجه به محل زندگي از شمال به جنوب تهران كاملا متغير است ... براي مثال ، در محله ي معمولي و متوسطي كه ما زندگي مي كنيم پيدا كردن يك مهد با كيفيت نسبتا قابل قبول كاري شاق مي نمايد كه بعيد مي دانم نتيجه اش هم با تمام اهتمامي كه مي ورزم راضي ام كند ... ما در شرق تهران زندگي مي كنيم ، واقعا مانده ام كيفيت مهدهاي ما در جنوب شهر تهران و مناطقي كه توان مالي مردم پايين تر است چگونه است و ايا هيچ نظارت جدي اي وجود ندارد ؟؟
2-- مهدهايي كه من به آنها سر زدم غالبا با پيش فرض مهد شدن ساخته نشده بودند، اغلب ، خانه هاي ويلايي كوچك و حداكثر سه خوابه در دو طبقه بودند كه هر يك از اتاق ها به يك كلاس تعلق داشت ... كلاسها كوچك و گاهي كم نور بودند و راستش را بخواهيد منظره ي رقت انگيزي از بچه هاي كوچكي ساخته بودند كه در مكاني بسته انگار اسير شده اند و والدينشان صرف اين كه يك جايي يك كسي يك زمان مشخصي ازانها فقط نگهداري كند انها را رها كرده اند و دنبال كار و زندگيشان رفته اند ... راستش را بگويم هر روز به خودم نهيب مي زنم كه آدمها را قضاوت نكنم ، هر روز به خودم مي گويم كه نسبت به آدمها و احساس و تصميم گيريهايشان مهربان باشم اما با ديدن اين صحنه ها ناخودآگاه از خودم پرسيدم كه اين ها چه كساني هستند كه به اين راحتي از سر بچه هايشان مي گذرند و آيا الان كه سر كار و زندگيشان هستند دلشان آرام و مطمئن است ، كه بچه هايشان در اين يك كف دست جا در هم مي لولند ؟! تمام خصوصيت مهد بودن اين دست خانه ها خلاصه شده بود به يك در و ديوار رنگي و يك تاب و سرسره توي حياط و يك استخر توپ كه احتمالا ارزان ترين اشياء و كم هزينه ترين كارهايي است كه براي جلب بچه ها و شادمانه و كودكانه جلوه دادن فضا مي توان انجام داد ... اي كاش حداقل طراحي هاي در و ديوار و تابلوي مهد ها كمي دوست داشتني و حرفه اي بود ، چرا كه بچه ها واقعا كار خوب را از بد تميز مي دهند و براي ما كه چشهايمان با طراحي آشناست ، تماشاي اين شخصيت هاي كارتوني با تمام عيوب طراحيشان واقعا يك شكنجه محسوب مي شد ...
3-- با ديدن يكي دو تا از مهدها اشك در چشمهايم جمع شد و اصلا احساس خوشايند امنيت و آرامشي كه انتظارش را داشتم نصيبم نشد از مهد كه بيرون آمدم به ديوار تكيه دادم و كاملا احساس افسردگي و نااميدي مي كردم و چيزي كه واقعا مرا گيج مي كند اين است كه تمام اين مهدها زير نظر بهزيستي هستند !!! يعني واقعا هر كسي اگر يك خانه با يك كف دست حياط داشته باشد مي تواند آن را تبديل به مهد كند ؟!! نمی دانم ! گاهی فکر می کنم به این دلیل که مهد کودک محل کارم مهد فوق العاده خوبی است با یک فضای سبز بسیار زیبا و بنای مفید کاملا دلباز و بزرگ و سالنها و کلاسهای اموزشی متعدد ( که به دلیل شیفتهای نا متعادل کاریم نمی توانم از آن بهره ببرم ) سطح انتظارم بالا رفته است ...
4-- خسته و بلاتكليف سعي دارم كه به مشاهدات و بررسي هايم ادامه دهم ... مي دانم كه در محله مان مهدهاي ديگري هم هست كه تعريفش را شنيده ام و هنوز به آنها سر نزده ام ولي راستش ديگر به راهنمايي هاي آدمها اطمينان ندارم و فكر مي كنم كه ميزان حساسيت آدمها نسبت به هم متفاوت است و همين تفاوت باعث مي شود كه معرفي هايشان برايم كاربردي نباشد ...
5-- دست آخر اينكه اساسا هنوز هم فلسفه ي مهد رفتن كودكم برايم كاملا روشن و يكسويه نشده ، يعني مصمم نيستم و دلم مي خواهد شما به من بگوييد كه اگر كودكتان يك پرستار خوب ( البته فقط صرف نگهداري و نه آموزش ) داشت كه از او راضي بوديد ، باز هم حاضر بوديد كه كودك سه ساله تان را به مهد بسپاريد ؟! و آيا اگر چنين كرده ايد راضي هستيد يا نه ؟ و آيا چقدر جنبه ي آموزشي مهد نقش سازنده دارد ؟ اين كه دختركم هر وقت دلش بخواهد مي خوابد و صبح هم لنگ ظهر بيدار مي شود باعث مي شود به اين فكر كنم كه مهد زندگي نامنظمش را سامان مي دهد آيا اين فكر درست است ؟ خوشحال مي شوم اگر تجربه هايتان را از من هم دريغ نكنيد شايد بتوانم تصميم بهتري بگيرم ...
يك روشي دارم در تربيت نورا كه خيلي تا به حال از آن راضي بوده ام ، يعني به قول معروف خوب جواب داده است و آن اين است كه هر وقت ببينم دختركم بر انجام كاري مصر است و " نه " گفتن من براي بار اول و دوم و سوم تغييري در عقيده اش ايجاد نمي كند و انجام آن كار هم برايش به صواب نيست ، رويه ام را ناگهان تغيير مي دهم و موافقت مي كنم و در همان لحظه ، موافقتم را همزمان با گرفتن يك پوئن ، كه دوست دارد و برايش مهم است به اواعلام مي كنم ... در اغلب مواقع جواب مي دهد و كاملا منصرف مي شود ، در موارد نادري هم نمي شود ؛ كه من مغبون و ناچار مي شوم كه هم طبق موافقتم آن كار را انجام دهم و هم گريه و زاري و التماسش را موقع گرفتن آن پوئن تحمل كنم ... اما به هر حال روش خوبي است ، چرا كه دست كم دختركم ياد مي گيرد براي به دست آوردن چيزي كه مصرانه مي خواهد و خلاف جريان آب و معمول است به ناچار بايد چيزي را قرباني كند ... اين درسي است كه در آينده هم ناچار به پس دادنش است ، چرا كه هميشه متفاوت بودن و فاصله گرفتن از روزمره گي بهايي دارد كه بايد به آن تن داد ...
نمونه اش اين است كه : چند روز پيش قرار بود كه به خانه خواهرم برويم ، از شما چه پنهان خانه ي خواهر من قبله ي آمال نوراست ، خواهرم مجرد است و جداي از مادرم با يكي از دوستانش زندگي مي كند ، خانه اش از آن خانه هاي خوشگل و تميز و روشن و دوست داشتني است ، پر از عروسك و اسباب بازي و چيزهاي ممنوعه برای نورا ، گاهي خودم هم دلم پر مي كشد كه بروم آنجا و از آسودگي خيال مواج در آن خانه لذت ببرم ... مثلا اينكه ، خواهرم كلي هله و هوله در خانه دارد كه در خانه ي ما رايج نيست ، یا هر وقت بخواهی چای دارچین دلخواه من و انواع خوراکی ها محیاست ، يا دوستش در كودكي كردن دست كمي از دخترك من ندارد و با تمام وقاري كه در شخصيتش سراغ دارم ، در سر به سر گذاشتن و سرگرم كردن نورا و مسخره بازيهاي خنده دار ، يد طولايي دارد ، هیچ کس هم نگران خراب شدن چیزی توسط نورا نیست ... بقيه ي امكانات اين خانه ي دو نفره را هم مي توانيد خودتان تصور كنيد كه چرا نورا آن را اين همه دوست دارد ...حالا تصور كنيد كه بعداز ظهر است و من به نورا پيشنهاد مي دهم كه بخوابد تا وقتي به خانه ي خواهرم مي رويم سرحال و پر انرژي باشد ، مي دانم كه اگر نخوابد به هيچكداممان خوش نمي گذرد ، اما در تختش ورجه ورجه مي كند و تن به خواب نمي دهد ، من هم بيهوش روي تخت افتاده ام ، چند بار تذكر مي دهم كه بخوابد اما گوش نمي دهد و با لحن كتابي ، مسخره بازي در مي آورد : " من خوابم نمي رود " ... بلاخره عصباني مي شوم اما با ظاهر كاملا خونسرد پتويم را كنار مي زنم ، لبه ي تخت مي نشينم و با همان لحن هميشگي كه مختص به كار گيري ترفند بالاست ، مي گويم : " باشه دختر گلم ، تو حق داري كه دلت نخواد بخوابي ، الان با هم مي ريم توي پذيرايي و كلي بازي مي كنيم ، خيلي بهمون خوش مي گذره ، به همين خاطر امروز ديگه اصلا خونه خاله جون نمي ريم "... زنگ خطر به صدا در آمده است ، چهره ي خونسرد و ملايمم مي گويد كه نه شوخي دارم و نه عصباني هستم و حتما حرفم را عملي مي كنم ، بلافاصله در يك نيمچه ورجه بين تشك و هوا خشك مي شود و بعد به حالت افقي در مي آيد ، " نيوشا " را بغل مي كند و انگشت شستش را مي چپاند توي دهنش و پنج دقيقه بعد انگار از صبح تا به حال خواب بوده است ...

درست يادم نيست كه چند ساله بودم ... ده يا یازده سال شايد ... انقدر بود كه قدم به آن ويترين كذايي كفش فروشي محله مان برسد . رسيد و چشم تان روز بد نبيند عاشق يك جفت كفش نقره اي شدم ، آن وقتها پاشنه ي تخم مرغي تازه مد شده بود، پاشنه اش تخم مرغي و يك طرفش چروك و اكليلي بود ... پيش از آن تمام كفشهايم يا صورتي پاپيون دار بودند و يا صورتي سگك دار ... این یکی زیادی زنانه به نظر مي رسيد ، اما حتما من هم انقدر مگس عقل بودم که دلم بخواهد زود زن شوم که با اصرار زیاد چادر مادرم را كشيدم و كفش را نشانش دادم ، نمي دانم مادرم به خاطر كفش صورتي رنگی كه تازه برايم خريده بود و هنوز نو بود مخالفت كرد يا به خاطر اينكه كفشها به نظرش زنانه می آمد و مناسب سنم نبود ، اما هر چه كه در سرش مي گذشت منتج شد به كشيدن دستم و راندنم از جلوي ويترين مغازه و مزين به اين جمله كه " بيا بريم ، فعلا كه پول نداريم " ... و صورت من از جلوي ويترين مغازه مثل صحنه هاي اسلوموشن فيلم هاي سينمايي كش آمد و خودم كشيده شدم به سوي هر چه كه مي توانست پول بسازد تا به كفشهايي كه عاشقشان شده بودم برسم ... آمدم خانه ، كلي ننه من غريبم بازي درآوردم ، قلكم را شكستم ، به پدرم التماس كردم كه به مادرم پول بدهد ، به مادرم التماس كردم كه پدرم را راضي كند و هر كار ديگري كه فكرش را مي توانيد بكنيد كه بشود كه از يك بچه سر بزند ... شده بودم مثل كوذت ، مي رفتم پشت ويترين و آه مي كشيدم و آرزو مي كردم كه اي كاش چاهي چيزي بود آن دور و برها كه آب بكشم و ببرم در خانه اي ، جايي برسانم و كمي پول بگيرم و بعد پول هايم را جمع كنم ... به كارهاي ديگري هم فكر كردم ، مثلا كمك به خواهر و برادرهايم در ازاي پول ، شستن راه پله ها يا بافتن جوراب و كلاه پشمي براي فروش كنار خيابان ... از شما چه پنهان آن وسطها چند ايده ي خوب هم براي بيزنس به ذهنم رسيد كه حالا درست يادم نيست كه اين جا بنويسم ...راستي همان روزها چند قطره اشك هم براي دختركبريت فروش ريختم و حس كردم كه هيچكس مثل من در دنيا دركش نمي كند ...آخرين چيزي كه به اهميت داشتنش فكر مي كردم عزت نفس بود... اگر هم عزت نفسي داشتم فكر مي كردم با آن حرف مادرم دخترك فقيري هستم كه وقتي پول ندارد خيلي هم كسي به عزت نفسش فكر نمي كند ... نمي دانم اگر برادرم سر ماه با حقوق ماهيانه اش آن كفش را برايم نمي خريد به چه كارهاي خار و خفيف ديگري هم در ذهنم تن مي دادم... هر چند حسرت درست و حسابي پوشيدنش ، حتي وقتي صاحبش شدم هم به دلم ماند ، چرا كه به جز يك عروسي هر جاي ديگري كه مي خواستم آن را بپوشم مادرم مخالفت مي كرد و هزار بهانه مي آورد ، شايد همان روزها بايد مي فهميدم كه دليل مادرم براي نخريدن كفشها آن چيزي نبوده كه بر زبان آورده ، اما نفهميدم و اين حس دخترك كبريت فروش بودن تا مدتها با من ماند ...
حالا هر وقت كه چيزي را نخواهم براي نورا بخرم ، دليل واقعي اش را همان لحظه برايش مي گويم ، حتي اگر قانع نشود ، اشك بريزد و آن چيز را به زور بخواهد ... تن نمي دهم به فشار نگاههاي آدمهاي دور و برم و مي گذارم كه موقعيت همان طوري كه بايد ، طي شود ، يك بارهم پيش آمد كه دختركم وسط خيابان روي سنگفرش كثيف نشست و خودش را پهن كرد روي زمين ، كنارش نشستم و مجله اي را كه همان موقع خريده بودم باز كردم و شروع كردم به خواندن ، چند نفري كه از كنارم رد مي شدند طوري به ما نگاه مي كردند كه انگار يك جفت " واتو واتو "ي فضايي روي زمين ديده اند ، اما تحمل آن نگاهها براي من بهتر از تحمل يك بچه ي لوس و خودخواه است كه فكر كند با هوش و ذكاوتش مي تواند ترفندهايي بزند تا هر آنچه مي خواهد را به زور به دست بياورد و مرا وادارد به اين كه به يك برون رفت فوري اما بی عاقبت بينديشم كه حداقل در لحظه به نظر قانع كننده مي رسد : " بيا برويم ... پول ندارم ."
پ. ن : عكس بالا : نورا --- وسط پارك ملت --- در حال بكاربردن ترفندي براي ابراز خستگي و بغل شدن
من : در حال عكاسي با موبایل براي نشان دادن لجاجت نورا به بابايي
- بابایی ... بابایی ... بیا برام قصه بگو!!
- دخترم ، امشب خیلی چشمم درد می کنه ، بگیر بخواب
- بابایی !!! نگفتم چتاب ( کتاب ) که ، گفتم قصه ...![]()
**********************
با خمیر بازی می کند ، بعضی رنگها به هم امیخته و چرک شده اند ، با خودش رنگها را می شمرد :
- سبز ، سفید ، صورتی روشن ، صورتی خاموش ...![]()
********
در حال تماشا کردن کارتونی است که در آن یک عده جانور عجیب دنبال یک سامورایی می کنند ، نورا با کنجکاوی و اخم به انها نگاه می کند و هر چه سعی می کند نمی فهمد که ان موجودات چی هستند
- مامانی ، عجب از اونای بد بی کلاسی ...![]()
*********************
در حال صحبت کردن با نیوشا ( خرگوش پارچه ايش ) :
- عزیز دلم ... مامان بزرگیت فردا می یاد ...، مامان منصوره نه " البته " ، شما یه مامان بزرگ دیگه ام داری ...![]()
********************
سعی می کند از صندلی میز آرایش بالا برود تا خودش و لپ كرم زده اش را در آینه ببیند ، برایش خیلی سخت است ، شروع به تشویق خودش می کند :
ـ آفرین ... برو بالا ... برو بالا ببینم می تونی قهرمان ترین دختر دینا ( دنیا ) بشی !!!![]()



