حوالی دلم
دریا عمیق است / تنهایی عمیق تر / دستت را بده ، باهم دست و پا بزنیم / پیش از آنکه غرق شویم
عکس اول همان جعبه ی ارسالی است که دو عدد کرم به عنوان مشت نشانه ی خروار روی درش گذاشته ایم. عکس بعدی ۴۸ کرم باقی مانده اند که زیر و رو و کنار شانه های تخم مرغ پیله زده اند. تا امروز این همه مهمان با هم نداشته ام . چند روزی است که میزبانِ 50 کرم ابریشم کوچولو و کاملا بی آزار هستم . دخترک با هیجان به خانه آمد و گفت در مدرسه اعلام کرده اند که هرکس دوست دارد " بسته ی پرورش کرم ابریشم " داشته باشد می تواند سفارش بدهد . چه سفارش دهنده ای مشتاق تر از دخترک ِ طبیعت دوست من ؟!. راستش را بگویم عکس العمل ها و هیجانهای خودم هم دست کمی از او نداشت. سه روز بعد بسته به مدرسه و بعد به دست ما رسید. گرچه به نظرم کرم ها خیلی با نمک بودند اما وقتی دخترک به خانه آمد و گفت عکس العمل همه ی مادرها مثل شما نبوده و بعضی گفته اند که نمی خواهیم و خانه را کثیف می کنند و این مسخره بازیها دیگر چیست !! سعی کردم هیجاناتم را نسبت به کرمها تا رسیدن به یک حس واقعی کمی تعدیل کنم :) با این حال خیلی زود به این نتیجه رسیدم که میهمانان تازه رسیده ، موجودات بسیار بی آزاری هستند که جابه جایی روزانه شان به چند میلی متر هم نمی رسد و ازمرزهای مشخص همان جعبه ی کوچک ده سانتی شان هرگز تجاوز نمی کنند . اساسا رسالتی جز خوردن چند برگ توت و خوابیدن و در نهایت تقدیم کردن هدیه ی لطیفشان به ما ندارند و این که چند تایشان لطف کرده اند ، خانه ی ما را برگزیده اند تا درکنار ِ انجام ماموریت محوله ای که هستی بردوششان گذاشته ، بهانه ای باشند تا دخترک ِ من حس مسوولیت پذیریش را تقویت کند و تمنای قدرتمند ِ مادری در وجودش را کمی سامان بدهد و سختی هایش را قدری مزه کند ، از سر ِ لطف روزگار به من و خانه ام بوده است... کرمها اشانتیون های مراقبت و نگهداری از یک حیوان خانگی هستند . روزی سه بار غذا می خورند و روزی یک بار نظافت می شوند و می توانید بیازمایید که کودکتان چه طور و چقدر نسبت به یک موجود ِ کوچک ِ نیازمند به پرستاری ، عشق و تعهد و توانمندی دارد . حتی خود ِ من هم شبها پیش از سرزدن و نگاه کردنشان دلم نمی آید بخوابم ، اما به هیچ وجه شهامت ندارم مثل دخترک دانه دانه کرمها را بلند کنم و وقتی چندتایی کف دستم وول می خورند ، زیرشان را تمیز کنم و قربان صدقه شان بروم . من حتی عشق ورزیدن به یک حیوان به خصوص در حد و اندازه ی کم هوشی و بی احساسی یک کرم را نمی فهمم و این روزها دانسته ام بسیاری از احساسات ما بدون آموختن و تمرین و بستری مهیا شده ، هرگز جلوه گر نخواهند شد . به همین خاطر است که وقتی دخترک با کلماتش کرمها را نوازش می کند و از زیبایی چشمهای تیله ای سیاهشان یا تغییر جزیی رنگ پوستشان حرف می زند و موقع تمیز کردنشان درست مثل کودک احتمالی آینده اش تصدق پاهای کوچک بلوری شان می رود ، با حیرت نگاهش می کنم . به هر روی ، این روزها مثل تمام روزهای پیش از آن - که با آمدن دخترک ، هیجان و عشق و تجربه های تازه تزریق شد به روزمره گی های یکنواخت ما - تعهد و مسوولیت پذیری را به همراه ِ عشق ورزی و دوستی با طبیعت ، به لطف ِ حضورِ میهمانان تازه ی مان ، می آموزیم و می آزماییم. پی نوشت یک : فکر کردم شاید استقبال نشود ، اما اگر عکسهای واقعی ِ بسته ی حاوی کرم ها را دوست داشته باشید ، اضافه خواهم کرد . پی نوشت دو : بسته کرمهای ابریشم ، حاوی یک سی دی آموزشی است که در آن علاوه بر آموزش کامل بایدها و نبایدها ، اشاره شده پرورش کرمها کوچکترین آلودگی و خطری ندارد و تهدیدی برای سلامت کودکان به شمار نمی آید . برای پرسیدن مطلبی به معلم دخترک زنگ زدم . گفت امروز سر کلاس نوشمک می خورده ، حرف می زده و به درس گوش نمی داده !! گوشی را که قطع کردم با دلخوری به دخترک منتقل کردم . چند دقیقه بعد برگشتم و دیدم چنین نتیجه ی خودجوشی به همراه داشته ! :) گفتم بیست روزی از عید گذشته باشد ، گیر و گرفتاری های بعد تعطیلات هم دوباره شروع شده باشد ، احتمالا باید دیدن یک سفره ی هفت سین مزه بدهد. به خصوص آنکه ، دخترک ِ پای این سفره ی هفت سین به احترام محیط زیست و همه ی ماهیهای قرمز کوچولو از تنگ آب و ماهی زنده گذشته باشد و خودش این تنگ ماهی را طراحی و اجرا کرده باشد. پنجره ی آشپزخانه ام تمام دیروز باز بود . حالا خانه بوی بهار گرفته است . با یک ردیف شمعدانی ِ به گل نشسته که هوش از سرم می برد. میم۱ راست گفته بود :" حتی اگر یک جعبه ی خالی میوه داری و یک کف دست آفتاب ، چیزی به کار . دلت را به دست می آورد." به محض آنکه از تلخی کلماتی که از آن مکعب روشن میان خانه بیرون می ریزد و از این روزهای مریض و دلهره هایی که هر روز با زنبیل خوراکی ها به خانه می آید به پنجره پناه می برم ، زندگی هجوم می آورد توی صورتم . دلم این تهاجم را می خواهد ، یک جور عجیبی گرم و امیدوارکننده است ، مثل روزهای آخر اسفند که دانه دانه می جهند و دود می شوند و عطر خوشی در هوا می پراکنند و من دوستشان دارم . دستهایم را باز می کنم و عطر اسفند را به میان سینه ام می کشم و تلاش می کنم به یاد نیاورم که هر سال درست همان لحظه که توپ از جا می پرد و اسفند کت بسته به فروردین تحویل داده می شود انگار یخ بر آتش پاشیده باشی ، وا می رویم و مابقی گرمی و هیجان روزهای آخر اسفند قطره قطره از باریکه ی میان دو دستمان که هیچوقت به هم دوخته نمی شوند می ریزد . فراموش می کنم یا به یاد نمی آورم ؟! برای من همین یک پنجره کافی است۲ تا در پناهش به آفتاب سلام دهم و باز دروغهای امید بخش اسفند را باور کنم ، کسی چه می داند شاید این بار راست گفت و روزهای بهتری در راه بود ! *بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما / نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما قیصرامین پور ۱. سلام میچکاکلی جان ۲. فروغ فرخزاد عکس: پنجره ی آشپزخانه ی من از درون و بیرون پست پیش و نظرات عمومی و خصوصی دوستانم سبب شد که این پست را بنویسم . امید که روشنگر و یاری دهنده ی دوستان دیده و نادیده ام باشد که بسیاریشان خاموشند و حرفهای زیادی در سینه دارند . روزهایی بود که مادری کردن بلد نبودم . تنها غریزه ام را چون عصایی سفید در دست می گرفتم که قدرت راهبری عجیبی داشت و می دانست که من به او اعتماد زیادی دارم . بیشتر اوقات مادرترها را می خواندم . یادم هست روزی نبود که به بسیاری از دوستانم سر نزنم و با یاریشان پای از گل بیرون نکشم . هر روز خانم شین می خواندم که آن روزها به کلاسهای آقای سلطانی می رفت و رهنمودهای بسیار راهگشایش را مو به مو به کار می بستم . روزهایی بود که مدام آماج انتقادهای اطرافیان بودم . می گفتند:" به بچه ی دوساله "شما" گفتن یاد می دی که چی ؟! کلاس می ذاری ؟! " و من احترام به خودم را با او تمرین می کردم . می گفتند : "چرا بچه را پوشیده حمام می کنی ؟! دیوانه ای ! مگر از همین سینه شیر نخورده ؟ مگر همجنس تو نیست ؟ " و من وقار مادرانه را تمرین می کردم . می دانستم باید در شرایطی با دخترک نزدیک و صمیمی باشم که دور از دسترس و بزرگ هستم . می دانستم که عریان و بی پرده بودن از شان مادرانه ام ، از این وقاری که انتظار داشتم دخترک درک کند ، می کاهد . می دانستم که دخترک از همین پوشش من است که حریم نقاط خصوصی بدنش را می آموزد و آن را پاس می دارد . می گفتند : " با بچه چقدر کتابی حرف می زنید ؟ اصلا کلمات شما را می فهمد ؟ " می دانستم که دایره ی لغات کودکم را من می سازم . فکر می کردم که کلمات گرچه در معنی با هم برابرند ، اما در زیبایی هم ارزش نیستند . بر سر تفاوتهای تربیتی با نزدیکانم در جدل بودم . می گفتند : " بی وقفه در اختیارش هستی . لب باز می کند و تو را می خواند ، حضور داری . فکر نمی کنی زیادی لوس بشود ؟ " و من پایه های اعتماد و امنیت آینده ی دخترک را می ساختم . می گفتند : " مگر بچه ی سه ساله می فهمد که برای استفاده از وسایلش اجازه می گیری ؟ مگر نباید بفهمد که هر چه دارد را شما با زحمت و تلاش خریده اید و او به راستی مالک چیزی نیست ؟ فکر نمی کنی خودخواه می شود ؟ " و من احترام به کنج های خلوت و خودخواسته و نهان زندگی خودم را با او تمرین می کردم ... دانای کل نبودم . مادر بی نقصی نبودم . دانش بسیاری نداشتم . هیچکدام از دانسته هایم را نمی دانستم و به درستی شان ایمان نداشتم . فقط بی اندازه مادری کردن را دوست داشتم و راهی جز آزمون و خطا نداشتم . از همین خانه های مجازی گرته برداری می کردم و به کار می بستم . از آنچه در گذشته با من شده بود راضی نبودم . تلاش می کردم راههایی را که شما پیشنهاد داده بودید ، امتحان کنم و فکر می کردم شاید ، شاید نتیجه ی بهتری بگیرم . صبوری و تحملم هم بد نبود . یادم نمی آید در همه ی این سالها به تعداد انگشتان یک دست بر سر دخترک فریاد کشیده باشم و یادم نمی آید در این مدت حتی یکبار به دخترک ناسزایی گفته باشم . یادم نمی آید حتی یکبار در کلام بین مادربزرگ مادری و پدری اش ، عمه و خاله اش فرقی گذاشته باشم ، یا حرمت کلام و احترام به خویشان پدری را در برابر دخترک حفظ نکرده باشم ... کوتاه سخن آنکه ، نقدها پایانی نداشت و من بارها تا گردن به وادی شک کشیده شدم در حالی که آزار می دیدم وقتی که می گفتند : " مطمئنی جواب می دهد ؟ فکر نمی کنی زیاد به این کتابها و این روانشناس ها و این آدمهای نادیده تکیه کرده ای . مگر خودت برای مادرت دختر بدی بودی ؟ " ومن مدام به تمرین هایم ادامه می دادم ، هر بار زمین می خوردم ، شما در خانه هایتان دستم را می گرفتید و من دوباره برمی خاستم و باز شما را تمرین می کردم . روزهای خیلی سختی بود . روزهایی بود که راههای بسیار آسان تری برای ساکت کردن دخترک یا برای رهایی و آرامش خودم وجود داشت و من هر بار خودم را دور می زدم تا با آرامش راههای دورتر را امتحان کنم . یک مادر نیم بند و خسته و آموزش ندیده بودم که به راهکارهای تازه ای که پیش رویم بود برای آینده ای بهتر دل بسته بودم و از مواجه با آدمهای اطرافم ، از بازخواستهایشان ، از مواخذه هایشان - اگر در راه می ماندم - واهمه داشتم . اما گذشت و حالا وقتی دوستانم از من می پرسند :" جواب می دهد ؟ " می گویم : " بله . تا اینجایش جواب داده است و البته هیچ ادعایی درباره ی آینده ندارم . " هر روز را با تلاش برای مراقبت از رفتارم می گذرانم و با خودم می گویم که دخترک هیچ ، هیچ بار و ثمری ، جز آنچه بکارم به من بازپس نخواهد داد . پی نوشت : تمام "من" هایم را "ما" بخوانید . راه سختی که مادرها پیش رو دارند ، بی حمایت ستونی که به آن تکیه می کنند امکان پذیر نخواهد بود . -از مهمانی برگشته ایم خانه . نورا روی صندلی عقب ماشین خوابش برده . بابایی وسایل را می برد داخل. هوا خیلی سرد است . تا برگردد صبر نمی کنم ، دخترک را بغل می کنم ببرم تو ، وسط حیاط از خواب می پرد ، با چشم های نگران نگاهم می کند : واااااای ! مامان ! چرا شما با این کمرت ؟ منو بذار زمین . یاالله منو بذار زمین ... - کلاس شطرنج دارد. پدرش لباسهایش را آماده می کند . بلوزی را می گذارد که اصلا نورا تا به حال نپوشیده و دوستش ندارد . من می گویم :" این بلوز را دوست ندارد. من هم تا حالا به سلیقه اش احترام گذاشته ام ، اگر نپوشید تو هم بحث نکن ". از دستشویی بیرون می آید و بی سروصدا بلوز را می پوشد و راه می افتد. بابایی چیزی نمی گوید . توی ماشین بین راه ، بابایی می پرسد : " دخترم انتظار داشتم بلوز را نپوشی . مامان گفته بود دوستش نداری " آرام می گوید : " خب ، فکر کردم اگر شما گذاشتین که بپوشم ، حتما به صلاحم بوده که اونو بپوشم . " -همکارهایم آمده اند خانه مان . مردها توی اتاق بابایی جمع شده اند . از نورا اجازه می گیرم و ما زنها می چپیم توی اتاق دخترک که برای وز وز کردن دنج تر است . بچه ها توی پذیرایی بازی می کنند . تمام بشقابها ، ظرف میوه ، کارد و چنگال و شیرینی را برایمان می آورد توی اتاق و آنجا می چیند جلوی مان . آخر سر دو تا شمعدان و فندک هم می آورد که خودمان شمع هم روشن کنیم و محفلمان جور جور باشد. بعد می رود پی ِ بازی . آاای کمرم حال می آید .آاای خستگیم در می رود . - داریم می رویم مهمانی . می پرسم نورا جان ، کیف و کتابت را بیاورم یا ترجیح می دهی شب که برگشتیم بنویسی ؟ می گوید : " نمی دونم مامان . شما صلاح منو بهتر می دونی " - چند وقت یکبار کلوپ فیلم بینی داریم . چراغها را خاموش کرده ایم. من یک گوشه ی مبل کز کرده ام و دخترک رفته توی بغل پدرش و باهم فیلم می بینند . بابایی هی با دست شکم نورا را نوازش می کند ، بعد می گوید : " وای نورا می دونی من برای این شیکم نرمت می میرم ؟ می گوید " ای وای ! بابایی ؟! این شیکم من چه ارزشی داره که شما به خاطرش بمیری ؟" - خاله اش آمده پفک و کرانچی و ... خریده . این خاله اش را خیلی دوست دارد و چیزهای ممنوعه خانه مان در حضور او مجاز است . می گویم : نورا تا نیم ساعت دیگه شام می خوریم . هیچ کدوم از خوراکی هارو باز نکنی ها . چندبار اصرار می کند و من قبول نمی کنم . می روم توی آشپزخانه ، می شنوم خاله اش آرام می گوید: " بده من باز کنم . بعد من می خورم تو هم بیا یواش یواش یه کم بخور . " می گوید : " اگر مامان اجازه نداده باشه ،اصلا بهم نمی چسبه . کوفتم می شه خاله !" - خانه ی مادرم هستیم . به سختی سرما خورده ام و کنار بخاری خوابیده ام . خانه ی مامان خیلی خیلی شلوغ است . دو سه تا قرص خورده ام و گیج گیجم. فقط می فهمم که هی می آید دستش را می گذارد روی پیشانی ام و می رود . چندبار هم با یک لیوان آب می آید بالای سرم ، بیدارم می کند می گوید" بیا مامان یه کم آب بخور . تب داری". صبح مادرم می گوید : " دیشب دخترت ما رو کاس کرد ! هی گفت چقدر سر و صدا می کنید ! چقدر حرف می زنید ! مامانی مگه نمی بینی بچه ات تب داره . حاضر نشد با سینا ( پسردایی همسنش ) هم هیچ بازی ای جز بازی های به قول خودش نشستنکی بکنه ! " * حدیث .لزر غلامی - نویسنده و شاعر ** پدرام .پاک آیین - مدیرکل مطبوعات و خبرگزاری های داخلی ادامه دارد خب باید بگویم خیلی چیزها رو به تغییر است . من و دخترک و بخش مذکر خانه .انگار یک جورهایی همه مان به آنچه هستیم و آنچه می توانیم ، پیش از گذشته واقف شده ایم . حتی دخترک به تغییرات مداوم و روزانه اش. این را از آن جهت می گویم که یاد گرفته غلطهایش ، هر روز با یک درس تازه تصحیح شوند. دیگر مثل گذشته نمی پرسد : مامان چرا می گوییم " نَوات " و می نویسیم " نبات ". می داند که شکل واقعی خیلی چیزها با آنچه او در شش سال عمر رفته اش فکر می کرده ، فرق دارد و به درک واقعی تری از کلمات نزدیک می شود . ما هم دیگر زیاد با خودمان و زندگی نمی جنگیم . من معمولی بودنم را پذیرفته ام و به جای اشک ریختن بر گور رویاهای گذشته ام و افسوس برای قابلیتهای از دست رفته ام، به آینده و لحظه های پیش رو لبخند می زنم . البته که این زن ِ خسته ی معمولی را خیلی دوست ندارم و حتی گاهی نمی توانم با وجود واقعیش کنار بیایم ، اما به این باور رسیده ام که هیچ مانع و عاملی جز خودم ، برای آنچه نیستم و نشده ام ، آنچه ندارم و یا از دست داده ام وجود نداشته است . همه ی کلمات، بهانه های دروغینی هستند که کم کاریها و تنبلی ها و خطاهایم مانند سپر بر خود گرفته اند تا پنهان شوند . به گمانم او هم به درک تازه تری از زندگی رسیده است .مطمئن نیستم ، اما می بینم که دیگر مدام خودش را به این شاخه و آن شاخه نمی زند و دستهایش برای دیدن ِ مدوام ِ آن دورهای نامحتمل، سایه بان چشمها نیست و لحظه های زندگیش را نجویده ، نمی بلعد و کلماتش مثل گذشته با آه و افسوس توام نیست. دیگر کمتر از همه ی آنچه نکرده یا نشده حرف می زند و می داند قله ای که بر آن ایستاده ، با دستهای خالی و پشتی بی پناه ، چیز کمی نیست و این روزها بیش از گذشته از خیره شدن به دخترک و موهای بلندش و در آغو.ش کشیدنش حظ می برد . حتی دیگر بو.سه ها و در آغو.ش کشیدنهای خودمان هم شبیه گذشته نیست . شبیه آن وقت ها که فکر می کردیم همه چیز باید خیلی رویایی به نظر برسد و مجبوریم با لبهای غنچه شده جلوی در بایستیم تا بر گونه ی آن یکی که از راه می رسد با لبخند بوسه ای بنشانیم و تک فریم های بی روح ِ رویایی بر جای بگذاریم ، حتی وقتی حوصله ی رویاها را نداریم ، یا اساسا تمام روز به چیزهای دیگری جز هم ، فکر می کرده ایم و اخم ها و تلخی هایمان را هی بچپانیم زیر تشت زرین تا کی از بام بر زمین افتد و احوالمان آشکار شود و دیگری در بهت بماند . حالا شاید کمی دیربه دیرتر ، اما آن وقت که به راستی نیاز داریم ، هم را در آغو.ش می گیریم و لحظه های یادگاریمان ، از آن شکل ِ هندسی ِ آتلیه ای به اشکال مستندتری نزدیک شده است . هر دوی مان بعد از سی و شش سال عمر فهمیده ایم که زندگی جز همین لحظه ها که میان دل دل کردن ِ ما برای معنا کردنش می گذرد ، نیست . ابلهانه است که آنچه از سهم مان مانده را به افسوس برای آنچه نکرده ایم یا شده بگذرانیم . حالا کمی بیشتر طعم لحظه ها را به جان می کشیم . از این سوی دهان به آن سو می اندازیم و از ترش و شیرین و تلخ بودنش با هم حرف می زنیم و مطمئن می شویم که به درک درستی رسیده ایم یا نه . دیگر همه ی طعم ها مثل گذشته مجبور نیستند شیرین باشند تا به نظر خوب برسند . گاهی طعم های کال و گسی که دهانمان را جمع می کند ما را به شگفتی لذت بخش پختگی می رساند .با این همه ، آموزه های هر روزه ام به من آموخته است که پر از خطا و اشتباهم که در بُعد کتبی ام به درک کسی نمی آید و در هیچ نقطه ای از زندگی ، نمی توانم به قطعیت و یقین ِ درستی و کمال آن لحظه ایمان داشته باشم و باید هرروز با درسهای تازه ی آن روز غلط های عمر ِگذشته را چون دخترک ، تصحیح کنم. کاش شاگرد بودنم را هرگز از دست ندهم و زندگی را همانگونه که هست بپذیرم و هر صبح با عزم تغییرش از بستر به جنگ برنخیزم . باور دارم ، زندگی هر روز ، آموختنی بسیار در بغل دارد.. پ.ن : تغییرات دخترک محسوس هست ؟! می نشیند توی تختش ، تمریناتش را انجام می دهد و مثل آدم بزرگها ، سفارش چای قند پهلو می دهد ! بالای سرش هم تابلوی تمام شده - حاصل همکاری پدر و دختر - که چند پست قبل شرحش رفته بود را می بینید .






| Design By : Night Melody |

